تبلیغات |
گیتار تنهایی |
اسیرناتوان منم امیر مهربان تویی بکن هر آنچه می کنی رضای من رضای تو...
سلام به همه دوستان عزیز گیتار تنهایی من سلام به داداش امیرم سلام به داداش وفا سلام به دوست عزیزم ویكی سلام به بچه های عزیز كافه جوان و بقیه دوستان گرامی كه گیتار تنهایی من را فراموش نكردید سلام به لیدوما، ساغرم ، زهرا و همه عزیزان دیگه امیدوارم همتون سالم باشید و من را از دعاهاتون فراموش نكنید خیلی خوب هست كه یادم می كنید و گیتار تنهاییم را تنها تر نمی گذارید . گیتار تنهایی هنوز هم محتاج یاری شماهاست همتون رو به خدا می سپارم ، برام دعا كنید كه خیلی محتاجم به دعاتون امیدوارم همتون شادو سلامت باشید
سلامی به دوستان آیلا هم تیمی های عزیز آیلا سلام من زن داداش آیلا هستم اون دوست داره مدام آپ باشه من هم تا اونجایی كه بتونم و دلم بیاد بجاش آپ كنم خیلی دلتنگم قسمت آیلای ما سلامتی باید باشه برای بار اول یه شعر می ذارم
سه حرف است مضمون سیپاره دل چنان گرم هذیان عشقم كه آتش زدل بر لبم تا دعایی برآید ز دین ریا بی نیازم ، بنازم سلام من دوست آیلا هستم رمز اینجارو خودش بهم داد. آیلا مریضه و به دعاهای همتون احتیاج داره به من گفته از طرف اون به دوستای دنیای مجازی بگم براش دعا کنین. از ته قلبتون برای آیلا دعا کنید... یعنی کجای دومینوی زندگیم شروع کردم به اشتباه. کجا دستم لغزید که همه ی تکه های دومینوی من اینطوری ویرون شدن روی سر هم وتبدیل شد به گورستان آرزوهام. اما حتما یه جایی دستم لغزید... وگرنه مهربونم که بی گناه کسی رو محاکمه نمی کنه. اما خیلی بده اینکه مجبور باشی بشینی و نظاره گر لغزش دستت باشی که موج میگیره و جلوی چشمات همه ی تلاشهات رو بی ثمر می کنه وقبل از اینکه بفهمی کجا اولین قدم اشتباه رو برداشتی ، له شدن زیر آوار اشتباهاتت رو تجربه کنی... این روزها دوباره منم ویه حس مبهم آزار دهنده، وباز هم تمام سوالات بی جواب مونده نمی دونم حکمت کجاست که همیشه درست همون لحظه که فکر می کنی رسیدی دور می شی دور تر از همیشه... گذاشتیم و گذشتیم تا باز رسیدیم به موعد باز شدن پنجره های نور حالا هر طرف رو نگاه کنی میتونی شاپرکهای دل رو ببینی که به سوی نور می پرند، صدای بالهاشون روحتی توی شلوغی و هیاهوی این روزها می شه واضح شنید. شاپرکهایی رو که پر میزنن تا به نور برسن و یه جرعه از نور رو سر بکشن. برای پریدن حتما لازم نیست بالهات بزرگ باشن و بی نقص... فقط کافیه هنوزم توی دلت به اندازه ی یه حفره ی کوچولو برای نور جا داشته باشی اونوقته که بالهات قوی می شن و پر می کشن تا بلندای نور و مثل براده های آهن جذب می شی به سمت آهنربای نور... فقط کاش دلهامون اونقدر زنگار نگرفته باشه که حتی به اندازه یه حفره جایی برای نور مهربونی نمونده باشه تا شاپرک دلمون راحت بالهاشو باز کنه و پروازش رو دوباره شروع کنه. کاش... وقتی همه وجودت سنگ می شد برای شکستن شیشه ی دلم حتی فکرشو نمی کردی شاید یه روز یه تکه از همین شیشه شکسته ها به پات بشینه و تو رو زخمی کنه . حالا رد پای زخمت همه جا می مونه هر جا قدم میذاری... اما من دوباره سکه های امید رو تو قلک وجودم جمع میکنم تا شیشه بر بیارم و شیشه شکسته ی دلم رو عوض کنم . شیشه ای که هنوز نور امید توش می تابه و هنوز رنگ خدا رو فراموش نکرده باشه... شاید کمی دیر باشه اما هنوزم شدنیه. نه قصد من تلافی کردن نبود و نیست. اما همه می دونن شیشه های شکسته تیزن تو هم باید می دونستی... هر چی فکر میکنم معنی قصه ی اختیار رو نمی فهمم آخه اختیار یعنی چی، وقتی از روز اولی که قدم میذاری به دنیا همه ی سرنوشت تو معلومه؟! اصلا این قسمت چیه؟؟؟!! چرا سهم یکی اهلی قفس شدنه و سهم یکی آبی آسمون. چرا سهم یکی تنگ بلوره و سهم یکی آبی دریا. چرا یکی قاب میشه و برای همیشه روی دیوار دلت می مونه و یکی خار توی چشمات. چرا بعضی وقتا هر چی می دوی نمی رسی و بعضی وقتا نرفته رسیدی... طبقه بندی: دل نوشته، امروز دلم هوایی حرم امام حسن عسکریه ، با اون کوچه های تنگ و باریک زندان عسکریه. اونجایی که نه از گنبد طلایی خبری هست نه از ضریح طلا کاری شده، فقط چیزی شبیه یه اتاقک چوبی دور تا دور قبر رو گرفته با پنجره های کوچیک ویه پارچه سبز که سرتاسرش رو می پوشونه. اونجا از فرشایی تمییز و یکدست مثل هم ، از آیینه کاری سقف و لوسترهای بزرگ هیچ خبری نبود یه حیاط با کف پوش سیمانی... و چقدر ساده اما در اوج سادگی با عظمت. حسی که اونجا داری رو نمی شه هیچ جای دیگه تجربه کرد. وقتی از پله های سرداب پایین میری تا به جایی برسی که روزی امام زمانت اونجا عبادت می کردروحت مشتاقانه برای پریدن بال بال می زنه. نمی دونم چرا اما تنها فکرم این بود که چقدر امام زمانمون مظلومه ، نه به خاطر قبر بی ضریح و گنبد طلایی پدرشون به خاطر اینکه همون طوری توی قلب ما هم بی نشون مونده. فراموشش کردیم... حالا بهتر معنی این واژه رو می فهمم به نظرم تشبیه زندگی ، به قطار هنرمندانه میاد تو مثل یه واگن می مونی آدمای زیادی میان توی دلت جا می کنن و زندگی می کنن چند روز ، چند ساعت یا... اما تو حق نداری ونبایدبه هیچ کدومشون دل ببندی همه ی اونا رفتنین و تو می مونی و ردپایی از اونا که رو دلت مونده وتا یه مدت آزارت میده . تو می مونی و خاطراتی که دیگه حتی نمیشه بهشون دل خوش کرد. از مسیرهای زیادی میگذری دشت، کوه، جنگل و... اما نباید به هیچ یک عادت کنی چیزای زیادی سر راهت قرار می گیره وتو باید فقط بگذری و رد شی. باید محکم باشی مثل تنه آهنی قطار. نه سوز سرمای برف تنهایی و نه داغی آتش غم نباید از پا بندازتت، باید محکم باشی مثل قطار... شاید یه مسیر هزار بار تکرار شه اما تو باید بری، بری تا به جایی برسی که از اول برای اون اومدی، باید رد شی حتی اگه سختی سنگهای زیر پات آزارت بده... پ.ن: کاش ما هم بتونیم مثل قطار سختی مسیر رو توی راه جا بذاریم و اضافه بار غم هاش رو با خودمون حمل نکنیم.
طبقه بندی: دل نوشته، وقتی فکر میکنم میبینم خورشید خیلی دوست داشتنی و با عظمته نه به خاطر گرماش ، نه به خاطر نورش ونه به خاطر دستای نوازش گر مهربونش که با اومدن صبح دست محبتش رو ی سر همه چیز وهمه کس می کشه . به خاطر شروع وطلوع زیباش وغروب زیباترش... خیلی ها منتظر اومدنشن وبا رفتنش ناراحت می شن آسمون از زمزمه اومدنش لبخند میزنه و برق نگاهش همه جا رو پر میکنه ، بعضی وقتا هم موقع رفتنش نمی دونم چی تو گوش آسمون زمزمه میکنه که صورت آسمون سرخ می شه از غصه. انگار رگ های قلبش پاره می شن قرمزی خونه که لباس آسمون رو رنگی می کنه ... اونوقته که حس می کنی خورشید چقدر دوست داشتنیه اونقدر که آسمون به خاطر چند ساعت ندیدنش سیاه پوش می شه وستاره های اشکه که صورت زیباش رو می پوشونه. چقدر خوب می شد اگه ما آدما هم مثل خورشید زندگی می کردیم ، نه به عظمت اون اما هریک خورشید زندگی خویش... گفتم : خدایا از همه دلگیرم. گفت :حتی ازمن؟ گفتم :خدایا دلم را ربودند. گفت :پیش از من؟ گفتم :خدایا چقدر دوری . گفت :تو یا من؟ گفتم :خدایا تنهاترینم . گفت : پس من؟ گفتم :خدایا کمک خواستم . گفت :از غیر از من؟! گفتم :خدایا دوستت دارم . گفت :بیش از من ؟ گفتم :خدایا اینقدر نگو من. گفت :من تو ام تو من... آلبوم رو ورق میزنم می رسم به عکسایی بچگی وحسرت همیشگی ام دوباره زنده می شه: کاش بچه بودم... یاد اون روزا می افتم، یاد روزایی که با علی داداش کوچیکم پول تو جیبیهامون رو جمع میکردیم تا برای عید یا تولد بقیه هدیه بگیریم وقرار میذاشتیم بعد از مدرسه منتظر هم بمونیم تا با هم بریم خرید یادش بخیر... یادش بخیر اون روزایی رو که ظهرها بر سر اینکه کی پیش بابا بخوابه دعوا داشتیم. چقدر دلم تنگ شده برای وقتایی که بالشتم رو میذاشتم پیش بابا دستاشو می گرفتم و آروم می خوابیدم بدون هیچ دغدغه ای. چقدر دلم می خواست تو همه این روزایی که غصه ها داره از پا می ندازتم یه بار دیگه دستامو می گرفت و می گفت غصه نخور. چقدر دلم تنگ شده برای آغوش گرمش چقدر فاصله گرفتیم از هم چقدر غریبه ایم... اونقدر غریبه که خیلی وقته دیگه هیچ حرفی برای گفتن باهاش ندارم خیلی وقته... شدیم مثل نقاشی رو بادکنکها که هر چی بیشتر بادش کنی بزرگتر می شن و از هم دور تر ، دور دورتر وخیلی دورتر تا جایی که می ترکه اونوقته که دوباره بهم نزدیک می شن اما چقدر دیر... آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند دستخطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند آدمک خر نشوی،گریه کنی کل دنیا سراب است بخند آن خدایی که بزرگش خواندی بخدا مثل تو تنهاست بخند...
زمین عاشق بود، آسمان هم عاشق آسمان دلتنگ شد ، بغض کرد، نالید ، بارید زمین هم فاصله را فهمید اشکهای آسمان را دانه دانه جمع کرد سبز شد، گل داد، درخت شد ،قد کشید بلند بلند بلندتر... شاید فاصله کم شود اما نمی شد نمی رسید. آسمان بیشتر نالید بارید بارید بارید آنقدر بارید که دستان زمین دیگر جایی برای اشکهای آسمان نداشت آسمان بارید بیشتر و بیشتر بارید ... اشک از سر انگشتان زمین جاری شد، رود شد، دریا شد اینبار زمین تصویر عشق آسمانی اش را در دل حکاکی کرده بود و برای همیشه آسمان را در دل داشت. |
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |